نمونه سؤالات امتحانات نهایی زبان و ادبیات فارسی و آرایه های ادبی و تاریخ ادبیات
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

معنی درس هشتم (( شیر و گاو ))

بند 1 –( ص 49 ) بارزگانی بود که ثروت بسیار داشت و فرزندانش رشد کردند و بزرگ شدند و از کسب و کار پدر روی برگرداندند (کار نکردند و درآمدی نداشتند) و در استفاده از اموال پدر زیاده روی کردند. پدر پند و سرزنش آن ها را لازم دید و در ضمن پند دادن به آن ها گفت: ای فرزندان من، مردم دنیا، طالب سه چیز هستند و به آن سه چیز نمی رسند مگر این که چهار ویژگی را داشته باشند، اما آن سه چیزی که مردم خواهان آن هستند عبارت اند از: الف- فراوانی مال و زندگی راحت، ب- مقام و مرتبه ی بلند وپ- رسیدن به پاداش آخرت. و آن چهار ویژگی که بوسیله آن ها  می توان به این اهداف رسید عبارتند از: 1- اندوختن مال از راه درست و پسندیده ، 2- نگاه داشتن مال از راه خوب و پسندیده، 3- بخشش آن مال به صورتی که به مصلحت زندگی ، رضایت خانواده و ذخیره ای برای آخرت بپیوندد و 4- نگهداری خود از حوادث ناگوار تا حدی که در توان باشد، و هر کسی که از این چهار ویژگی یکی را رها کند و به آن بی توجه باشد، روزگار مانعی سخت در راه رسیدن به آرزوهایش قرار می دهد.

بند 2 - پسران بازرگان پند پدر خود را شنیدند و فایده های آن را به خوبی شناختند و برادر بزرگتر آن ها به کار تجارت روی آورد و به سفرهای دور رفت و دو گاو با او همراه بودند و به نامهای شنزبه و نندبه. در راه به باتلاقی برخوردند شنزبه در ان باتلاق گیر کرد، با چاره اندیشی آن را بیرون آوردند. در آن لحظه توان حرکت نداشت. بازرگان (پسر بزرگ) مردی را برای مراقبت از او آن جا گذاشت تا از ان مراقبت و پرستاری کند، وقتی که قدرت و توانی به دست آورد، آن را به دنبال او ببرد، آن مرد مزدبگیر یک روز آن جا، نزد شنزبه ماند، خسته شد، آن گاو را در همان جا رها کرد و خود رفت و به بازرگان گفت: مرد. 

بند 3 – (ص 50 ) با گذشت زمان برای شنزبه بهبودی به وجود آمد و به دنبال چراگاهی می گشت تا به چمن زاری رسید که از گیاهان و گونه های مختلف گل پوشیده و زیبا شده بود. وقتی که مدتی در آن جا ماند و نیرو گرفت، در برابر راحتی و نعمت های بسیاری که در اختیار داشت به ناسپاسی رسید و از خودبی خود و از عقل دور شد و با خوشحالی بسیار صدای بسیار بلندی برآورد. در اطراف آن چمن زار شیری زندگی می کرد که حیوانات وحشی و درندگان بسیاری نیز با او همراه بودند که همه آن ها از شیر پیروی می کردند و فرمان می بردند. آن شیر تا زمان گاو ندیده بود و صدای آن را نیز نشنیده بود. به طوری که وقتی صدای شنزبه به گوشش رسید، وحشت زیادی وجودش را فرا گرفت و نمی خواست که درندگان بفهمند که او می ترسد. بر جای خود بی حرکت ایستاده بود و به هیچ طرفی حرکت نمی کرد .

بند 4 - در میان پیروان شیر دو شغال وجود داشت. نام یکی کلیله و دیگری دمنه بود و هر دو بسیار زیرک بودند. دمنه زیاده خواه تر و بزرگ منش تر بود، به کلیله گفت: حال سلطان را چگونه می بینی که این چنین بر جای خود بی حرکت مانده است و شادی را رها کرده؟ کلیله گفت: منظورت از این پرسش چیست؟ در حالی که ما در کنار این سلطان با راحتی زندگی می کنیم و غذایی به دست می آوریم و می خوریم. این سخن را فراموش کن.

بند 5 - دمنه گفت: کسانی که به پادشاهان نزدیک می شوند، به طمع خوردن نمی باشد ، زیرا شکم در هر جایی (ص51) و با هر چیزی پر می شود. فایده نزدیکی به پادشاهان رسیدن به مقام و منزلت والا، پرودن و برگزیدن دوستان و غلبه بر دشمنان است.

بند 6 - کلیله گفت: آن چه را که گفتی شنیدم، اما بهتر است به عقل خود برگردی و از ان راهنمائی بخواهی، بدان که هر گروهی ، مقام و منزلتی دارد و ما از آن طبقه و گروه مردم نیستیم که خود را برای رسیدن به مقام و مرتبه دیگران آماده کنیم و در راه به دست آوردن آن گام برداریم.

بند 7 - دمنه گفت: مقام و مرتبه ها بین جوان مردان و افراد بلند نظر و دارای اراده قوی مشترک و مورد نزاع می باشد. هر کس که ذات بلند مرتبه و با ارزش دارد خود را از جایگاه پست به مقامی والا و بلند می رساند هر کسی که اراده ضعیف و عقل کم و سستی داشته باشد از درجه بالا به مقامی بی ارزش و پایین سقوط می کند.

بند 8 - کلیله گفت: آن اراده و فکری که در باره اش اندیشیده ای، چیست؟

بند 9 - دمنه گفت: من می خواهم در این فرصت به دست آمده خود را به شیر نشان دهم  زیرا شک و تردید و حیرت و سرگشتگی تمام وجودش را فرا گرفته است و با نصیحت من آرامش به دست آورد و من نیز به این وسیله به سلطان نزدیک شوم و مقام و مرتبه ای نزد او پیدا کنم.

10 - کلیله گفت: از کجا می دانی که شیر حیرت زده است؟

11 - دمنه گفت: با عقل و زیرکی خود نشانه های حیرت او را می بینم، آدم خردمند با دیدن ظاهر افراد، از باطنشان با خبر می شود.

12 - کلیله گفت: چگونه می توانی نزدیکی و مرتبه و مقامی خوب در نزد شیر به دست بیاوری؟ در حالی که تو به پادشاهان خدمت نکرده ای و آداب رسوم آن را نمی دانی.

13 - دمنه گفت: وقتی شخص دانا و دارای قدرت کاقی باشد، پرداختن به کار بزرگ و کشیدن بار سنگین او را ناراحت نمی کند.

14 - کلیله گفت: خداوند بلند مرتبه به این تصمیم تو نیکی، مصلحت و درستی ببخشد، هر چند من با آن مخالفم.

         15 - دمنه رفت و به شیر سلام کرد. شیر او را فراخواند و گفت: کجا هستی؟ دمنه جواب داد: بر درگاه سلطان ساکن شده ام و آن را محل برآورده شدن نیازها و آرزوهای خود قرار داده ام و منتظر  خدمت هستم تا فرمانی داده شود و من آن را با اراده قاطع و خرد بسیار انجام دهم.

16 - وقتی که شیر سخن دمنه را شنید، به نزدیکان خود رو کرد و گفت : شخص هنرمند و دانشمند و جوان مرد، اگرچه دارای مقامی پایین و دشمن بسیار باشد، با عقل و جوان مردی خود شناخته و مشهور می شود و در بین (ص52) اطرافیانش؛ همان طور که شعله آتش اگر چه روشن کننده بخواهد  که بالا نرود ولی بلندتر می شود. دمنه از این سخن شیر شاد شد و گفت : بر خدمت کاران و چاکران سلطان واجب است که آن چه را که به نظرشان می آید از پند و اندرز، بیان کنند و از این راه میزان دانش و عقل و درک خود را در نظر پادشاه آشکار کنند زیرا تا وقتی که پادشاه پیروان خود را خوب نشناسد و به مقدار خرد و خلوص نیت هریک آگاهی نیابد، نمی تواند از وجود و خدمت آنها به درستی بهره ببرد و برای برگزیدن و پروردن و نیکی کردن به آنها دستورات لازم را بدهد.

17 - وقتی که دمنه از بیان این سخنان آسوده شد (سخنانش تمام شد) شگفتی شیر نسبت به او بیشتر شد و به او جواب های خوبی داد از او بسیار به خوبی یاد می کرد و با دمنه الفت و دوستی بسیار پیدا کرد. دمنه فرصتی مناسب و خالی از غیر پیدا کرد و گفت : مدتی است که سلطان را بر یک جا ساکن می بینم و شور و نشاط شکار و حرکت را رها کرده است، علت آن چیست ؟ شیر می خواست ترسش را از دمنه پنهان نگه دارد. در همان وقت، شنزبه صدای بلندی برآورد و صدای او چنان شیر از حالت طبیعی خارج کرد که اختیار کنترل نفس و خویشتن داری خود را از دست داد و راز خود را برای دمنه بازگو و آشکار کرد و گفت : علت ترس من همین صداست که می شنوی. نمی دانم از کدام سو می آید؛ اما فکر می کنم که اندام صاحب این صدا مثل صدایش پر زور و پر قدرت است. اگر چنین باشد، اقامت ما در این جا درست نمی باشد.

18 - دمنه گفت : شایسته نیست که پادشاه جای خود را به این دلیل ترک کند و از وطن خود که به آن انس گرفته به جای دیگری برود. اگر شاه اجازه بدهد، می روم و آن را می آورم تا جزو بندگان و چاکران فرمانبر شاه بشود. شیر از این سخن دمنه شاد شد و به آوردن گاو دستور داد. دمنه نزد گاو آمد و گفت : من را شیر فرستاده است تا تو را به نزد او ببرم گاو گفت: این شیر کیست ؟ دمنه گفت : پادشاه حیوانات درنده می باشد. گاو که نام پادشاه حیوانات را شنید، ترسید؛ به دمنه گفت : اگر به من جرأت و دلگرمی بدهی با تو می آیم. دمنه با او عهد بست و هر دو به سوی شیر رفتند.               

19 - وقتی که به نزدیک شیر رسیدند، شیر با گاو احوال پرسی گرمی کرد و از او پرسید : کی به این محل آمده ای؟ و دلیل آمدنت چه بود ؟ گاو داستان خود را تعریف کرد. شیر دستور داد که این جا اقامت کن تا از مهربانی، بزرگواری و نیکی و پاداش های ما کاملاً بهره ببری. گاو شیر را بسیار دعا کرد و ستایش گفت و با میل و علاقه کامل برای خدمت به شیر آماده شد. شیر گاو را به خود نزدیک کرد و در عزیز داشتن و بزرگ شمردن و مهربانی نسبت به آن زیاده روی کرد تا این که از همه لشکریان و نزدیکان شیر عزیزتر شد.

20 - وقتی که دمنه دید شیر تا چه حد گاو را در نزدیک شدن به خود تشویق می کند، آرامشش را از دست داد. به نزد کلیله رفت و گفت : ای برادر سستی اراده و ناتوانی مرا می بینی؟ تلاش و اراده ام را بر آسودگی (ص53) شیر منحصر و محدود کردم و از آسایش و بهره خود غفلت کردم و این گاو را به نزد شیر آوردم تا این گونه نزدیکی و مقام والا یافت و من جایگاه و درجه و مرتبه خود را از دست دادم. اکنون راه رهایی من را در چه می بینی؟ کلیله گفت : خودت چگونه می اندیشی؟

21 - دمنه گفت : می اندیشم تا با حیله های مختلف و چاره جویی او را منصرف کنم.

لطایف حیل : چاره اندیشی های باریک و دقیق  

22 - کلیله گفت : اگر بتوانی گاو را از بین ببری به شکلی که شیر از آن ناراحت و آزرده نشود، کاری درست است. و اگر زیانی به شیر برسد، هشیار باش به او آسیبی نرسانی . کلیله و دمنه سخنان خود را با این حیله و تصمیم به پایان رساندند و دمنه بعد از ان از ملاقات شیر خودداری کرد. تا این که روزی فرصتی به دست آورده و به نزد شیر رفت در حالی که افسرده و غمگین بود. شیر به اوگفت : روزهاست که تورا ندیده ام ؛ خیر است؟

23 - دمنه گفت : آری. شیر فرمان داد که تعریف کند. دمنه گفت : در خلوت و محرمانه باید بگویم. شیر گفت : اکنون وقت مناسبی است. باید زودتر بگویی زیرا در انجام کارهای مهم نباید تاخیر کرد و خردمند با سعادت، کار امروز را به فردا وا نمی گذارد.

مقبل : خوشبخت                            مهمات : کارهای مهم

24 - دمنه گفت : شخص عاقل چاره ای جز به جا آوردن سخن حق ندارد؛ زیرا هر کسی نصیحت و سخن را از پادشاه پنهان کند و بیان بی چیزی و فقر خود را بر دوستان شایسته نداند، در واقع به خودش خیانت کرده است.

25 - شیر گفت : بسیاری امانت داری تو ثابت شده است و نشانه های آن نیز در تو آشکار است. آن چه تازگی اتفاق افتاده است، بازگو کن.                           

26 - دمنه گفت : شنزبه فرماندهان لشکر را در خلوت خواسته و با آن ها صحبت کرده است و از هر یک به نوعی دل جویی کرده است و گفته که «شیر را آزمایش کردم و مقدار زور و قدرت او را مشخص کردم و توان فکر و چاره گری های او را فهمیدم و در هرکدام از این ویژگی های شیر تباهی و ناتوانی فراوان دیدم.» و پادشاه در بزرگ داشت آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا زیاده روی کرد تا این که میل به سرکشی در او جای گرفت و سرش پر از باد شد.

27 - وقتی که وسوسه های دمنه در شیر اثر گذاشت، گفت : نظرت در این مورد چیست ؟ دمنه جواب داد : وقتی خوره در دندان جای بگیرد، نمی توان درد آن را درمان کرد به جز با کشیدن دندان. شیر گفت : من از هم صحبتی و نزدیکی با گاو بی میل شده ام. کسی را به نزد او می فرستم و این جریان را به او می گویم و اجازه می دهم هرکجا می خواهد برود. دمنه می دانست که اگر این سخنان را شنزبه بشنود، بلافاصله دروغ و حیله او نمایان می شود.

دمدمه : وسوسه           مجاورت : همسایگی، نزدیکی

28 - بعد از این که دمنه از تحریک شیر آسوده شد و دانست که از این سخن او آتش فتنه و آشوب در وجود شیر شعله ور شد، تصمیم گرفت که گاو را ببیند و او را هم تحریک کند. گفت : من شنزبه را می بینم و از راز درون او (ص 54) اطلاعی به دست می آورم؟ . شیر به او اجازه داد. دمنه مانند فرد سر به زیر و شرمنده و اندوهگین به نزد شنزبه رفت.

29 - شنزبه دمنه را خوش آمد گویی کرد و گفت : مدت هاست که ترا ندیده ام؛ سلامت بوده ای؟ دمنه گفت : چگونه سالم می تواند باشد کسی که صاحب جان خود نیست. شنزبه گفت : سخن تو نشان می دهد که تو از شیر نفرت و ترسی به دل داری. دمنه گفت : آری، اما نه برای خودم و تو سابقه ی یک دلی و درستی من با خودت را می دانی. شنز به گفت : ای دوست دل سوز و یار خوش عهد من بگو. دمنه گفت : از فرد قابل اعتمادی شنیدم که شیر با زبان خودش گفته است که «شنزبه خوب چاق شده است و به او نیازی نداریم و از او آسایش و راحتی هم به ما نمی رسد. با گوشت آن برای حیوانات مهمانی ترتیب خواهم داد.» وقتی این را شنیدم، آمدم تا تو را آگاه کنم و اکنون آن درست تر و شایسته تر است که چاره ای بیندیشی و با شتاب به چاره گری روی آوری. شاید بتوانی بلا را از خود دور کنی و رهایی یابی.

30 - وقتی شنزبه سخنان دمنه را شنید وعهد و پیمان های شیر را به خاطر آورد، گفت : لازم نیست که شیر نسبت به من بی وفایی کند زیرا از من خیانتی نسبت به او (شیر) سر نزده است؛ اما ممکن است با دروغ او را بر من شورانده باشند و چون افرادی حیله گر در خدمت او هستند، همه آنها در بد رفتاری و اعمال ناپسند، استاد و در خیانت و دست درازی به دیگران ماهر و گستاخ باشند.

31 - دمنه شاد و با روی گشاده به نزد کلیله رفت. کلیله پرسید : چه کارهایی انجام دادی؟ دمنه جواب داد : آسایش و راحتی خیلی زود و به آسانی نشان داده خواهد شد.                 فراغ : آسایش

32 - سپس کلیله و دمنه هر دو نزد شیر رفتند. اتفاقاً گاو هم، هم زمان با آن ها رسید. وقتی شیر گاو را دید راست و مجکم ایستاد و غرش و سر و صدا می کرد و از روی عصبانیت دمش را مانند مار، پیچ و تاب می داد. شنزبه فهمید که شیر برای حمله به او قصد کرده است. وقتی که شیر دید گاو خود را برای مبارزه آماده می کند، بیرون پرید و هر دو جنگ را شروع کردند و از هر دو خون جاری شد. کلیله آن وضعیت را دید و به دمنه رو کرد و گفت :

بیت : باران دویست ساله هم نمی تواند این فتنه و آشوبی را که تو برپا کرده ای پاک کند و از بین ببرد.

33 - کلیله به دمنه گفت : ای نادان به بدی نتیجه کارت (حیله ات) نگاه کن. دمنه گفت : نتیجه و سرانجام بد کار من چیست ؟ کلیله جواب داد : عذاب وجدان شیر و نشانه عهد شکنی شیر و کشته شدن بیهوده ی گاو و هدر رفتن خونش.

34 - وقتی گفتگوی آن ها به این جمله رسید، شیر کار گاو را تمام کرده بود و از ان آسوده شده بود. شیر وقتی گاو را افتاده و به خون آلوده دید، کمی صبر و فکر کرد و پیش خود گفت :

35 - دریغ و حیف از شنزبه که با این همه عقل و زیرکی و هنر کشته شد. نمی دانم در کشتن او درست فکر کرده ام (ص 55) یا نه و در آن چه از او نقل کردند حق درستی و امانتداری را رعایت کردند یا مانند افراد خائن رفتار کردند. در هر صورت من خود را دچار غم و اندوه کردم و دردمندی و پشیمانی دیگر فایده ای ندارد.

36 - وقتی نشانه های پشیمانی در شیر آشکار شد و سبب پشیمانی او بدون شک کاملاً روشن بود و دمنه متوجه آن شد، پس سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت. به شیرگفت : برای چه در فکر فرو رفته اید؟ زمانی از این شادتر و روزی خجسته تر از این وجود ندارد. زیرا سلطان در جایگاه پیروزی و خوش حالی در ناز و افتخار به سر می برد، در حالی که دشمنش در شکست و نابودی و خواری به سر می برد.

37 - شیر جواب داد : هر وقت که هم نشینی، خدمت گزاری، دانش و توانایی شنزبه را به یاد می آورم، دل سوزی و مهربانی نسبت به آن بر وجودم چیره می شود و به راستی شنزبه پشتیبان سپاه من بود، آن مانند خاری در چشم دشمنان و مانند  خا لی، زینت دهنده صورت دوستان بود.

38 - دمنه گفت : سلطان نباید نسبت به آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا دلسوزی کند و باید به خاطر این پیروزی که شاه به دست آورده است، شادی و خوشی ما بیش تر شود.

39 - در آن زمان شیر با این سخن کمی آرام شد؛ اما سرنوشت حق گاو را گرفت (از دمنه) و دمنه را رسوا و بی آبرو کرد و تهمت و نیرنگ او نسبت به شنزبه بر شیر آشکار شد و شیر دمنه را با زاری و خواری هرچه بیش تر کشت (به قصاص کشته شدن شنزبه). زیرا درخت اعمال و بذر سخنان هر طور که کاشته و پرورش داده شود، همان گونه ثمره و نتیجه می دهد و عاقبت مکر و نیرنگ همیشه ناپسند است و پایان بداندیشی و مکر، نامبارک است. هرکس در این راه قدم بگذارد و در آن راه کار کند، سرانجام رنج آن به خودش می رشد و او را شکست می دهد و از پای می اندازد.

 

 

 

36 - وقتی نشانه های پشیمانی در شیر آشکار شد و سبب پشیمانی او بدون شک کاملاً روشن بود و دمنه متوجه آن شد، پس سخن کلیله را قطع کرد و نزد شیر رفت. به شیرگفت : برای چه در فکر فرو رفته اید؟ زمانی از این شادتر و روزی خجسته تر از این وجود ندارد. زیرا سلطان در جایگاه پیروزی و خوش حالی در ناز و افتخار به سر می برد، در حالی که دشمنش در شکست و نابودی و خواری به سر می برد.

37 - شیر جواب داد : هر وقت که هم نشینی، خدمت گزاری، دانش و توانایی شنزبه را به یاد می آورم، دل سوزی و مهربانی نسبت به آن بر وجودم چیره می شود و به راستی شنزبه پشتیبان سپاه من بود، آن مانند خاری در چشم دشمنان و مانند  خا لی، زینت دهنده صورت دوستان بود.

38 - دمنه گفت : سلطان نباید نسبت به آن ناسپاس نعمت ها و بی وفا دلسوزی کند و باید به خاطر این پیروزی که شاه به دست آورده است، شادی و خوشی ما بیش تر شود.

39 - در آن زمان شیر با این سخن کمی آرام شد؛ اما سرنوشت حق گاو را گرفت (از دمنه) و دمنه را رسوا و بی آبرو کرد و تهمت و نیرنگ او نسبت به شنزبه بر شیر آشکار شد و شیر دمنه را با زاری و خواری هرچه بیش تر کشت (به قصاص کشته شدن شنزبه). زیرا درخت اعمال و بذر سخنان هر طور که کاشته و پرورش داده شود، همان گونه ثمره و نتیجه می دهد و عاقبت مکر و نیرنگ همیشه ناپسند است و پایان بداندیشی و مکر، نامبارک است. هرکس در این راه قدم بگذارد و در آن راه کار کند، سرانجام رنج آن به خودش می رشد و او را شکست می دهد و از پای می اندازد.

 

[ یکشنبه ۱۳۸٧/۸/٥ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مسعود سخندان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دبیر زبان و ادبیات فارسی شهرستان گمیشان - استان گلستان
امکانات وب


Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

قالب میهن بلاگ تقویم جلالی
<-BlogTitle->">- <-BlogDescription-> - <-BlogTitle->">,<-BlogId->, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs">
<-BlogTitle->
<-BlogDescription-> 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
<-PostContent->
ادامه مطلب
[ <-PostDate-> ] [ <-PostTime-> ] [ <-PostAuthor-> ]
نظرات (<-count->)
<-PageContent->
[ ] [ ] [ مدیر ]
» <-posttitle-> :: <-PostDate->
[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

<-AboutAuthor->
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed

<-BlogCustomHtml->
<-persianstat->
onLoad and onUnload Example


  • تیم بلاگ | زیبا مد